۱۳۹۹ اردیبهشت ۲۵, پنجشنبه

شبِ چهل و هفتم

حکایات روایت شده در این قسمت:


  • باقیِ حکایتِ ملک نعمان و فرزندانِ او، شرکان و ضوء المکان

  • فرقان: جدا کننده‌یِ درست و غلط. در اینجا به قرآن اشاره دارد.
    ما مَلَکَت ایمانُکُم: (در فارسی: مُلکِ یمین) اصطلاحی است قرآنی که به بردگان اشاره دارد. توضیحات بیشتر را می‌توانید در منابعِ تخصصی یا دانشنامه‌هایِ جامع، مثلِ ویکی‌پدیا، پیدا کنید. نشانیِ صفحه‌یِ ویکی‌پدیا مربوط به این موضوع را در ادامه قرار دادم.

۱۳۹۹ اردیبهشت ۲۰, شنبه

شب چهل و ششم

حکایات روایت شده در این قسمت:


  • باقیِ حکایتِ ملک نعمان و فرزندانِ او، شرکان و ضوء المکان

  • رایات: نشانه‌هایِ لشکر (جمعِ رایت: درفش، عَلَم، بیرق)
    کرّت: دفعه و مرتبه

در خوانشِ شبِ چهل و ششم، تبعه و لحقه را در جمله‌یِ "شرکان، سپاه را ملاحظه کرد، ده هزار جز تبعه و لحقه حاضر بودند"، به خدم و حشم ترجمه کردم. همچنین، حرفِ ربطِ نیز را به جمله‌یِ "وزیر دندان با رسولانِ ملک افریدون نیز در میانِ لشکرگاه فرود آمد"، اضافه کردم.

۱۳۹۹ اردیبهشت ۱۲, جمعه

شب چهل و پنجم

حکایات روایت شده در این قسمت:


  • باقیِ حکایتِ ملک نعمان و فرزندانِ او، شرکان و ضوء المکان

  • انباز: شریک
    محاربت: جنگ و غارت
    الم: درد و رنج
    قطاع الطریق: قطع کننده‌یِ راه، راهزنان

۱۳۹۹ اردیبهشت ۱۱, پنجشنبه

شب چهل و چهارم

حکایات روایت شده در این قسمت:


  • باقیِ حکایتِ ایوب و فرزندان
  • حکایتِ ملک نعمان و فرزندانِ او، شرکان و ضوء المکان

  • ذمت من بری کن: تعهد و دینی بر گردنِ من مگذار. (مرا ببخش.)
    ضیاع: زمین و آب و درخت
    عقار: مِلک و زمینِ زراعتی
    اکاسره: جمعِ کسری، عنوانِ پادشاهانِ ساسانی
    قیاصره: جمعِ قیصر، عنوانِ پادشاهانِ رومی
    امائل: احتمالا به معنیِ اطرافیان باشد.
    اقران: هم سن و سالان

در خوانشِ شبِ چهل و چهارم، جمله‌یِ "العبدو ما ملکت یداه لسیده" را به "بنده را هرچه هست متعلق به مَلِک باشد" ترجمه کردم.

۱۳۹۹ اردیبهشت ۵, جمعه

شبِ چهل و سوم

حکایات روایت شده در این قسمت:


  • باقیِ حکایتِ ایوب و فرزندان

راد: بخشنده
دادار: آورنده‌یِ داد، دادگر. (داد: عدل)
همال: شریک و هم‌تا

۱۳۹۹ فروردین ۲۳, شنبه

شبِ چهل و یکم

حکایات روایت شده در این قسمت:


  • باقیِ حکایتِ ایوب و فرزندان

خانه‌یِ تاریکی: سیاه چال، زندان

در خوانشِ شبِ چهل و یکم، جمله‌ایِ که در ادامه می‌آید را برایِ روان‌تر شدنِ داستان -با توجه به یکی از نسخ انگلیسی- اضافه کردم: "از قضا قوه القلوب از پنجره بیرون نگریست و سربازانِ خلیفه را شناخت."